تبليغاتX
رنگ غروب پائیز

رنگ غروب پائیز

می گویند شیشه ها احساس ندارند اما وقتی روی شیشه بخار گرفته ای نوشتم دوستت دارم آرام گریست

 یک نفر دلتنگ است

                  یک نفر می گرید

                  یک نفر سخت دلش بارانیست

                  یک نفر در گلوی خویش بغض خیسی دارد

                 بغض کالی دارد

                 یک نفر طرح وداع می کشد روی گل سرخ خیال......

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 16:23  توسط عاشق پائیز  | 

غریبه...

دیروز وقتی از پس کوچه خیالاتم عبور می کردم به مسافری غریب بر خوردم نمی دانم چرا در یک لحظه احساس کردم که تنهاییش بر وجود سردم آتش می زند
کنارش نشستم .
 از او پرسیدم آیا تنهایی؟ گفت نه من با رویای عشقم زنده ام و زندگی می کنم. کلامش تا اعماق وجودم نفوذ کرد. او کسی بود که با رویا می زیست.پرسیدم آیا گمشده ای؟ گفت: نه. عشق من همچون فانوسی هدایتم می کند و راه را به من نشان می دهد. پرسیدم: سفر می  کنی ؟ گفت: من همیشه در سفرم . پرسیدم:غریبی؟ گفت: غربت یعنی چه هنگامی که با تمام وجود گرمای عشقم حس می کنم. ناگهان اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد و بر روی زمین چکید. پرسیدم: این اشک برای چیست؟گفت:حرمت سکوتی است که هیچگاه شکسته نشده و فریادی است به وسعت پرواز. پرسیدم: سکوت می کنی؟ نگاهم کرد؟!؟!؟! پرسیدم:این نگاه چیست؟گفت:حرمت کلماتی است که در حصار زمان مانده اند . مسافر غریبه بلند شد، دستم را به گرمی فشرد و گفت:هرگاه خواستی عشقت را به شوریده ای ثابت کنی، سکوت کن ورفت . و من همچنان رفتنش را تماشا می کردم تا شاید رفتنش نیز پیامی از عشق را به ارمغان بیاورد.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 16:11  توسط عاشق پائیز  | 

دل من خسته از اين دست به دعاها بردن
 
همه آرزوهام با رفتن تو مردن....
 
حالا من يه آرزو دارم تو سينه...
 
که دوباره چشم من تو رو ببينه...
 
واسه پيدا کردنت تن به دل صحرا مي دم.
 
آخه تو رنگ چشات قیمت دنيا رو ديدم...
 
توي هفتا آسمون تو تک ستاره مني....
 
بخدا...ناز دو چشمات و به دنيا نمي دم....
 
حالا من يه آرزو دارم تو سينه...
 
که دوباره چشم من تو رو ببينه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 15:31  توسط عاشق پائیز  | 

پاییز

 

آخرهای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها
تنها برگی روی شاخش مونده بود میون برگها
یه شبی درخت به برگ گفت کاش بمونی در کنارم
آخه من میون برگها فقط تورو دارم
وقتی برگ درخت رو می دید داره از غصه می میره
با خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره
با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جدا شم
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت
غافل از اینکه یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت
باد اومد با خنده ای گفت : آخه این حرفها کدومه
با هجوم من رو شاخه عمر هر دوتون تمومه
یه دفعه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوان
سیلی زد به برگ و شاخه تابگیره از درخت جون
ولی برگ مثل یک کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت ? بارون بارون هم قصه رو فهمید
بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه
تا که آثاری نمونه از درخت وبیشه
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
به جایی رسید که آرزو می کرد که میمرد
برگ نیفتاد آخه این کار خدا بود
هر کی زندگیش رو باخته دلش از خدا جدا بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 15:24  توسط عاشق پائیز  | 

زندگی یعنی؟

زندگی یعنی؟

زندگی یعنی مسیری رو به آب
زندگی یعنی نه بیداری نه خواب

زندگی یعنی سرای امتحان
زندگی یعنی در ان عاشق بمان

زندگی یعنی کمی و کاستی
زندگی یعنی دروغ و راستی

زندگی یعنی صفا ، مهر و وفا
زندگی یعنی ستم ، جور و جفا

زندگی یعنی سفر ، راهی دراز
زندگی یعنی جهانی رمز دار

زندگی یعنی مهی در پشت ابر
زندگی یعنی بلا و درد و صبر

زندگی یعنی دو روزی میهمان
زندگی یعنی فریب میزبان ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 15:21  توسط عاشق پائیز  | 

روزگار:

يكـي

از غــم ميـگه

و اون يكـي از خستگياش

يكي از جدايـي و اون يكي دلــبستــگيــــاش

يكي دلگـرفته و اون يكـي بـغضـه تو گلـــوش يكي مجنون شده

 و ديوونه و بي عقل و هوش يكـي بــال و پــر شكسته است، نمي تونه بپره

يكـي از دنيـا سيـره همــش به فكــــر سفــره  يكـي چشــم انتظــاره، ولــي يـارش نمـيـــاد

بـه يـادش مـي خوابـه حتي به خوابش نميـاد  كسـي كــه عـاشــق بشــه عاقـبتـش جــدايـيه

مگه عـاشـقي گناهــه؟ جــرم عـاشـقـا چـيـه؟ چـرا دنـيـا بــي وفــاســت نـامـهـــربـــونـــه؟

واســه چــي ايـن همــه دل غــرق بـه خـونه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 22:43  توسط عاشق پائیز  | 

آنگاه

آنگاه كه غرور كسي را له مي كني

آنگاه كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي كني

آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش مي كني

آنگاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري آنگاه كه حتي گوشَت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي

آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي انگاري مي خواهم بدانم دستانت را به سوي كدام آسمان دراز مي كني تا براي خوشبختي خودت دعا كني ؟

به سوي كدام قبله نماز مي گذاري كه ديگران نگذارده ان

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 22:40  توسط عاشق پائیز  | 

نگاه

  نگاه

 همیشه در تنهایی به نگاه پرمعنایت می اندنشم

نگاه شیرین فرهاد را کوه کن کردولی نگاه تو مرا عاشق

چشمهای زیبایت لحظه ای از دیدگانم دور نمیشود

اشکهایم برای توست آنها را دوست دارم

چون تو را و چشمهای تو را در آنها می بینم

دوست ندارم کسی آنهارا ببیندچون میترسم دیوانه ات شودو من دوباره تنهاشوم

                                  ای یار دور بیا و آسمان دلم را نور باران کن

                   ای یار دور بیا که آسمان دلم محتاج یک پرنده زیبایی مثل توست

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 22:39  توسط عاشق پائیز  | 

تمام  ريشه ها خشكيده اينجا

همه انديشه ها از ياد رفته ست

به اين نسلي كه در راه است سوگند

كه نسل آدمي بر باد رفته است

در اينجا حرف بي رنگي قديمي ست

نگاه نغمه ها درگير رنگ است

به قول شعر مولانا : در اينجا

وجود عشق آلوده است ، ننگ است

به جز ديوانه هايي در خيابان

نمانده ردّي از دنياي مجنون

"نظامي" نيست اينجا ببيند

چه آمد بر سر فرداي مجنون

در اين ديري كه شيرين غرق رنگ است

و عشق پاك بازاري ندارد

به جز هنگام قطع ريشه ي دل

كسي با تيشه ها كاري ندارد

چه آمد بر سر انديشه ما

كه "دانستن" خريداري ندارد؟

"نفهميدن" چه دشوار است ، اما

براي نسل ما كاري ندارد

اگر مي گفت سعدي :" آدميت

نشانش بر لباس آدمي نيست"

نمي دانست نسلي خواهد آمد

كه حتّي در لباس آدمي نيست ...

 

(نغمه رضايي)

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 22:51  توسط عاشق پائیز  | 

 

به کنج دفترم خشکید

که دنیا را وفایی نیست

که مردم را صفایی نیست

همه نامردمان جمعند

وفا را جای پایی نیست

دنیا خیلی نامرده . از یه نفر عزیزشو میگیره - از یه نفر مادرشو میگیره - از یه نفر پدرشو

از یه نفرم عشقشو . . .

تو چی ؟ تو از دنیا نامردی ندیدی ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 22:34  توسط عاشق پائیز  | 

چه درديست

                                      چه درديست در ميان جمع بودن 

ولي در گوشه اي تنها نشستن

براي ديگران چون كوه بودن

ولي در چشم خود ارام شكستن

براي هربي شعري سرودن

ولي بهاي خود همواره بستن

به رسم دوستي دستي فشردن

ولي با هر سخن قلبي شكستن

به نزد عاشقان چون سنگ خاموش

ولي در بطن خود غوغا نشستن

به غربت دوستان به خاك سپردن

ولي بر دل اميد به خانه بستن

به من هر دم نداي زند بانگ

چه خوش باشد ازاين غمخانه رستن

چه درديست در ميان جمع بودن

                                       ولي در گوشه اي تنها نشستن

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 21:23  توسط عاشق پائیز  | 

بر سر قبر من بنویسید

بر سر قبر من بنویسید:

زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت

مهربان بود ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر فلبش جنب و جوشی بود

ولی کسی بدان راه پیدا نکرد

در زندگی احساس تنهایی مینمود

ولی هرگز دل به کسی نداد

خلاصه بنویسید:

زنده بودن را برای زندگی دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 21:13  توسط عاشق پائیز  | 

نفرت

دلم گرفته از این دنیا و از این ادماش داره حالم بهم میخوره .

همش دروغ نیرنگ و فریب و دورویی . آدمایی که دلاشون از سنگه

احساس ندارن و به سادگی با احساسات دیگران بازی می کنن .

ادمایی که هیچ ارزشی واسه کسی قایل نیستند واسه چی این

همه دم از عشق و دوست داشتن میزنن .

کسی که وقتی فرق دوست داشتن و عشق و ازشون می پرسی

وا می مونن .این جور آدما ارزش دوست داشتن و ندارن ارزش عشق

ورزیدن و ندارن . ولی وقتی که یه نفر همچین آدمایی رو از دل و جون 

دوست داره چیکار باید کنه ؟

کسی رو که به راحتی می تونه بگه دیگه دوستت ندارم دیگه ازت

خوشم نمی یاد این جور آدما براحتی می تونن حق زندگی کردن رو از

ادم بگیرن و تا مرز جنون ببرن . کسی که می تونه خیلی چیزا رو با یه کلمه

که به زبون میاره از این رو به اون رو کنه .فقط به نظر من حیف وقتی که آدم به

خاطر این جور آدما تلف می کنه . 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 21:6  توسط عاشق پائیز  | 

بال و پر بگیرو برو آخر این راه سعادت است

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 22:27  توسط عاشق پائیز  | 

یادم باشد!

یادم باشد!

که حرفی نزنم که به کس بر بخورد

که نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

که راهی نروم که بیره باشد

که چیزی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد!!!

که روزگار خوش است

و همه چیز بر وفق مراد است

و تنها......

تنها دل ما دل نیست............

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 16:57  توسط عاشق پائیز  | 

بوسه

بوسه میوه شیرینی هست از درخت عشق.که هر چه چیده شود تمامی ندارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 16:44  توسط عاشق پائیز  | 

Take my hand

                                                               

                                          Take my hand                  

         

Lead me to some peaceful land                     

                 

                                That I cannot find inside my head           

 

                 Wake me with your love

                                          

                    It’s all I need  

 

                           But in all this time still no one said            

دستم را بگیر

و مرا به دیار آرامش هدایت کن

جایی که نتوانم افکار پر غوغایم را بیابم

با عشقت بیدارم کن

این تمام چیزیست که نیاز دارم

اما طی این همه وقت هنوز کسی نگفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 16:0  توسط عاشق پائیز  | 

پای رفتن دارم...اما...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 21:26  توسط عاشق پائیز  | 

اگه....

If I could
اگه ميتونستم...

If I could trade my breath for you,

اگه ميتونستم نفسمو به تو بدم

I'd never breathe again.

ديگه هيچوقت دوباره نفس نمي کشيدم

If you could understand me,

اگه تو مي تونستي درکم کني

I wouldn't have to play pretend.

من مجبور نبودم بازي در بيارم

If I had a chance to hold you now,

اگه يه شانس ديگه واسه بغل کردنت داشتم

I promise I wouldn't let you go.

قول مي دادم نمي ذاشتم بري

If you could read my lips,

اگه تو ميتونستي  حرفامو بخوني

My love for you would show.

عشقمو به تو نشون ميدادم

If I had never met you,

اگه هرگز نديده بودمت

My life wouldn't be the same.

زندگيم اينجوري نبود

If my life had a meaning,

اگه زندگيم يه معنايي داشت

I would have to speak your name.

بايد اسمتو صدا ميکردم

If you could look into my eyes,

اگه ميتونستي تو چشام نگاه کني

You'd see my dying soul.

روح در حال مرگ منو ميديدي

If you could see my broken heart,

اگه ميتونستي قلب شکستمو ببيني

You'd see an empty hole.

يه سوراخ خالي ميديدي

If I had the chance to start all over,

اگه يه شانس ديگه داشتم که از اول شروع کنم

I'd promise to be true.

قول مي دادم که صادق باشم

If I could say just one last thing,

اگه مي تونستم فقط آخرين حرفمو بزنم

I'd tell you, "I love you."

بهت مي گفتم :دوست دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 17:32  توسط عاشق پائیز  | 

سیزده خط برای زندگی

 

سیزده خط برای زندگی

1.دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه به خاطرشخصیتی که من در هنگام با توبودن پیدا می کنم.

2.هیچ کس لیاقت اشک های تو را نداردوکسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

3.اگر کسی تورا آن طور که می خواهی دوست نداردبه این معنی نیست که تو را باتمام وجودش دوست ندارد.

4.دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تورالمس کند.

5.بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کناراو باشی وبدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

6.هرگز لبخند را ترک نکن،حتی وقتی ناراحتی،چون هرکس ممکن است عاشق لبخند توشود.

7.ممکن استدر تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

8.هرگز وقتت را باکسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران.

9.شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب رابشناسی وسپس شخص مناسب را ،به این ترتیب وقتی اورا یافتی بهتر می توانی شکر گزار باشی.

10.به آن چیزی که گذشت غم مخور،به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

11.همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند،با این حال همواره به دیگران اعتماد کن وفقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

12.خود را به فرد بهتری تبدیل کن ومطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه دیگری را بشناسی وانتظار داشته باشی او تورا بشناسد.

13.زیاد از حد خود راتحت فشار نگذار،بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش رانداری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 14:3  توسط عاشق پائیز  | 

يادت هميشه در قلبی منه

  BOHAT YAAD AATA HAI

يادت هميشه در قلبی منه

             

Bohat Hi Yaad Aata Hai Mere Dil Ko Tarpaata Hai

هميشه بياد تو هستم و هميشه قلبم برای تو ميتپد

Woh Tera Paas Na Hona Bohat Mujh Ko Rulaata Hai

از تو دور بودن  برايم عذابیست بس عظیم

Woh Mera Teri Aankhon Ke Samandar Main uttar Jaana

این غرق شدن من در بحر عميق و پر مهر چشمانت 

Aur Teri Muskurahat Ke Bhanwar Main Doobte Jaana

و در اعماق گلبرگ خنده هايت برای هميشه ساکن شدن

Teri Awaaz Ke Saher Se Na Nikal Paana

از سحر آوی دلنگيز که از غنچه لبانت بر ميخيزد

Tujh Ko Dekhna Aur Be-Khudi Se Dekhte Jaana

و با ديدن چهره تابناکت وجود خود را فراموش ميکنم

Bohat Chaha in Guzre Hue Lamhon Ko Na Sochoon

همش کوشيدم تا به آنچه که گذشته فکر نکنم

Na Teri Yaad Main Reh Ke Tere Saath Ka Sochoon

نه بیاد تو باشم و نه به زمان های که با تو بودم فکر کنم

Bhoola Doon Saari Yaadon Ko Ke? Jin Se Dil Tarapta Hai

فراموش کنم تمام آن خاطره های که دلم را عذاب میده

Ke Jin Se Tais utthti Hai Ke Jin Se Dard Hota Hai

آن خاطرات درد آور و آن خاطرات غمناک

Magar Jab Raat Aati Hai To Teri Yaad Aati Hai

ولی وقتی که شب ميشه ياد تو دوباره مياد

Tere Hi Khuwaab Hote Hain Teri Hi Baat Hoti Hai

خواب تو می آيد و حرفای تو طنين انداز ميشه

Totay Paaya Ab Mumkin Nahi Tujh Ko Bhoola Dena

تو را یافتم و حال فراموش کردنت آسان نیست

Teri Yaad Main Rehna Tujhe Hi Sochte Rehna

هميشه بیاد تو هستم و هميشه به فکر تو

Tujhe Jab Yaad Karte Hain To Dil Apna Tarapta Hai

تا تو بیادم می آئی دلم نا آرام و بی قرار میشه

Woh Tera Paas Na Hona Bohat Mehsoos Hota Hai

و عذاب دور بودن از تو را با تمام وجود حس ميکنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 14:0  توسط عاشق پائیز  | 

دیده غمگین

باز در دیده غمگین سحر

روح بیمار طبیعت پیداست

باز در سردی لبخند غروب

رازها خفته ز نا کامی هاست

دلم از نام خزان می ترسد

زانکه من زاده تابستانم

شعر من آتش پنهان من است

روز و شب شعله کشد در جان من

می رسد سردی پاییز حیات

تاب این سیلی بلاخیزم نیست

غنچه ام غنچه ای نشکفته به کام

طاقت سیلی پاییزم نیست

ramin_savan


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 18:3  توسط عاشق پائیز  | 

دوستت داشتم ...يادت هست ؟

 ...گفتم دوستت دارم ..

.و تو گفتي كوچكي براي دوست داشتن ..

..رفتم تا بزرگ شوم ..

.اما انقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت داشتم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 14:36  توسط عاشق پائیز  | 

هفت پند مولانا

هفت پند مولانا
MEVLANA'nın yedi öğüdü
Seven advice of MEVLANA

در فروتني مانند زمين باش

Tevazu ve alçak gönüllülükte toprak gibi ol...
In modesty and humility be like earth...

در بخشيدن خطاي ديگران مانند شب باش

Başkalarının kusurunu örtmede gece gibi ol...
In concealing others' faults be like night...

هنگام خشم و غضب مانند کوه باش

Hiddet ve asabiyette ölü gibi ol...
In anger and fury be like dead...

در مهر و دوستي مانند خورشيد باش

Şefkat ve merhamette güneş gibi ol...
In compassion and grace be like sun...

در سخاوت و کمک به ديگران مانند رود باش

Cömertlik ve yardım etmede akarsu gibi ol...
In generosity and helping others be like a river...

در هماهنگي و کنار امدن با ديگران مانند دريا باش

Hoşgörülükte deniz gibi ol...
In tolerance be like a sea...

خودت باش همانگونه که مي‌نمايي باش

Ya olduğun gibi görün, ya göründüğün gibi ol.
Either exist as you are or be as you look

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 14:30  توسط عاشق پائیز  | 

عشق

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 22:59  توسط عاشق پائیز  | 

آشنایی

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 22:53  توسط عاشق پائیز  | 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 22:46  توسط عاشق پائیز  | 

عشق یعنی

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 19:50  توسط عاشق پائیز  | 

رازهای عشق

1. راز  عشق در تواضع است .

این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست.

بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است.

میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند،

تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت

آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.

 

 

2. راز عشق در احترام متقابل است.

احساسات متغیر اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند .

اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است ،

 با احترام به نظریاتش گوش کن .

احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد .

 

 

3. راز عشق در این است که

 به یکدیگر سخت نگیرید .

عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است .

 

 

4. راز عشق در این است که

 هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را

خوشحال کند ،

کاری مثل دادن هدیه ای کوچک ،تحسین ،

 لبخندی از روی محبت .

نگذار که جویبار محبت از کمی باران ، بخشکد.

 

 

5. راز عشق در این است که

 رابطه تان را مانند یک باغ ، با محبت تزئین کنید .

بذر علاقه ها و عقیده های تازه را

 بکار که زیبایی بروید .

ضمنا فراموش نکن که باغ را باید هرس کرد ، مبادا

 غنچه های گل پوشیده از علف های هرز عادت شود .

برای اینکه عشق همواره با طراوت بماند فباید به آن

 مثل هنر خلاقانه نگاه کرد .

 

 

6. راز عشق در خوش مشربی است .

شوخی با دیگران را فراموش نکن ، در ضمن

 مراقب شوخی هایت هم باش .

شوخی نا پسند نکن . شوخی باید از روی حسن

 نیت باشد ،نه نیشدار .

 

 

7. راز عشق در این است که

 حقیقت اصلی عشق ، یعنی تفکر را از یاد نبری .

آیا یک رابطه دراز مدت ، مهم تر از اختلافات

کوچک و زود گذر نیست ؟

 

 

8. راز عشق در این است که

 مانع بروز هیجانات منفی در وجودت شوی ،

 و صبر کنی تا خون سردی را دوباره به دست آوری .

با این که احساس جلوه الهام است ، اما شخص

عصبانی نمی تواند چیز ها را با وضوح درک کند .

قلبت را آرام کن .

تنها به این وسیله است که می توانی چیز ها

 را آنگونه که هستند ، در یابی .

 

 

9. راز عشق در این است که

 طرف مقابلت را تحسین کنی .

هر گز با فرض این که خودش این چیز ها را

 می داند ،از تحسین غافل نشو .

مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نیت

 بگویی : دوستت دارم .

گر چه احساسات بشری به قدمت نسل بشر

 است ، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند .

 

 

10. راز عشق در این است که

 در سکوت دست یکدیگر را بگیرید .

کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید .

 

 

11. راز عشق در توجه کردن به لحن صدا است

برای تقویت گیرایی صدا ، باید آنرا از قلب برآورید ،

 سپس رهایش کنید تا بلند بشود وبه سمت پیشانی برود

 تار های صوتی را آرام و رها نگه دار .

اگر آن احساسات قلبی ات را به وسیله صدا بیان کنی

باعث ایجاد شادی در دیگری خواهد شد .

 

 

12. راز عشق در این است که بیشتر با نگاه حرف بزنی ،

 زیرا چشم ها پنجره های روح هستند .

اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کنی ،

مثل آن است که

 پنجره ها را با پرده های زیبایی بیارایی

و به خانه گرما و جذابیت ببخشی.

 

 

13. راز عشق دراین است که

 از یکدیگر انتظارات  بیجا نداشته باشید ،

زیرانقص همواره جزء لا ینفک انسان است

ذهنت را بر ارزشهایی متمرکز کن

که شما را به یکدیگر نزدیک تر میکند

 نه بر مسائلی که بین شما فاصله می اندازد .

 

 

14. راز عشق در این است که

 حس تملک را از خود دور کنی .

در حقیقت هیچ کس نمی تواند مال کسی شود .

شریک زندگی ات را با طناب نیاز مبند .

گیاه هنگامی رشد میکند که آزادانه از هوا و نور  آفتاب

 استفاده کند.

 

15-  راز های عشق  28 تا هست چون زیاده بقیه رو توی پست بعدی مینویسم  منتظر باشید .

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 19:44  توسط عاشق پائیز  | 

غم

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 12:34  توسط عاشق پائیز  |